باران
ای گلم تاج سرم برخیز مهمان آمده
از برای دیدنم باران به زندان آمده
جامهی نو آور از بهر تن تبدار من
اشک شوق از دیدنش بر دیده غلطان آمده
می بیار و ساغر و ابریق من را پر نما
گوئیا در میکده ساقی مستان آمده
شانه بر مویم بزن رسوا مگردم پیش او
چون به دیدار گدا گویی که سلطان آمده
بوی میهن میدهد پیراهن خوش بوی او
مژده ای غربتنشینان او ز ایران آمده
اشک چشمانم بس است آرامگیر ای ابر غم
یوسف گمگشتهی من سوی کنعان آمده
رو طبیبم را بگو مرهم نمیخواهم دگر
کز برای درد من گویی که درمان آمده
لقمهای گیر از برایم از قضای روزگار
بهر بیدندانیام بنگر که دندان آمده
مهدی تاجیک
دی ۱۳۸۴
