دخترک
ای که اون بالا نشستی
زیر پاتم یه نگاه کن
آدمات خستهی دردند
بیا دردا رو دوا کن
دخترک کنج خیابون
داره میلرزه تو سرما
تو دساش آتیش و اسپند
تو دلش غصهی فردا
دخترک کنج خیابون
دستاش از سرما کبوده
پیشونیش سیاه و تیره
رو سرش گردای دوده
دخترک خیلی کوچیکه
اون هنوز سنی نداره
اما دردای رو سینش
کوه و از پا درمیاره
دخترک کنج خیابون
رنگ و روش انگار پریده
میگه بعد از مرگ مادر
از کسی خیری ندیده
رنگ چشماش رنگ بختش
دخترک نگاش نجیبه
وقتی از گذشته میگه
غم تو صداش عجیبه
وقتی ما سیریم و راحت
پای آتیش، توی گرما
دخترک تو فکر نونه
لقمه نونی واسه فردا
روی گونههای نازش
نقش دستای یه مرده
میگه دیشب تو خیابون
از یه عابر سیلی خورده
میگه اسپندامو ریختن
دوتا عابر پیاده
یکیشون سیلی زد و گفت
آخه زورمون زیاده
این همه درد رو زمینه
آخدا چرا نشستی؟
یه نگاه به آدمات کن
نکنه چشماتو بستی؟
دخترک خیلی صبوره
نداره حتی شکایت
میگه به خوردن سیلی
خیلی وقته کرده عادت
از توی جیبای خالیش
لقمه نونی در میاره
بم میگه، بفرما آقا
نون ما نمک نداره
آخدا تو هم بفرما
دخترک سفرشو پهن کرد
لقمه نونی کنج دیوار
دخترک گلویی تر کرد
خداجون قربون خوبیت
همه میگن تو رحیمی
اما این رسمش نشد که
غم مردمو نبینی
دخترک کنج خیابون
آقا، به امید دیدار
بوسیدم دستاشو گفتم
دخترم خدانگهدار
مهدی تاجیک
بهمن ۱۳۸۳
