دوار سر
دل دگر از عاشقی حرفی نزن
این قبای کهنه را از تن بکن
دیگرم بس است این خون جگر
باد وحشی لطف کن عمرم ببر
چرخ بازیگر بچرخ، دوار سر
شیشهی عمرم شکن ای خیرهسر
قلب من دیگر بس است، آرام گیر
در جوانی گشتهام بیمار و پیر
چشم خسته بسته شو، دیگر نبین
هر چه دیدی کافی است ای نازنین
ای زبان دیگر بس است حرفی نزن
با کلامات شعله بر خرمن نزن
تاب آتش نیست دیگر، سوختم
روح خود، ارزان بدو بفروختم
مهدی تاجیک
آذر ۱۳۸۳
