شمهورش
او ز گل خلق، و من هاویه باطن بودم
او چو بسمالله و من شمهورش جن بودم
مست ویرانی ما بود و رگ تازی داشت
و من از حادثه، ایوان مدائن بودم
زادهی شهر و سکونت به فرنگستان داشت
من در آبادی و در دهکده ساکن بودم
خلق و خوی قجری داشت و بخشش میکرد
من مقروض به بانک، در پی ضامن بودم
ملتهب، غرق تلاطم همچو دریا سرکش
منتظر، چشم به راه، ساحلی از شن بودم
والهی ثروت و شهرت، پول جذبش میکرد
من دهاتینسب و فاقد آپشن بودم
عاشق ظاهر جذاب و بروبازو بود
من دچار مرضی کهنه و مزمن بودم
در نگاهش من رعیتصفت بیمقدار
ناسپاس و دغل و موذی و خائن بودم
روشنافکار و مقید به پلیگامی بود
من طرفدار مونوگامی و مومن بودم
فیض کاشان نمیخواند، مکدر نشود
من ولی شیفتهی حضرت محسن بودم
مهدی تاجیک
فروردین ۱۴۰۵
