شکستن همزمان بیست استخوان
دوتا همخونه، همسلول، همبند
دوتا دشمن که از هم کینه داریم
من و تو خسته از جنگیم، اما
برای گفتگو بیاعتباریم
تحمل میکنیم این سایهها رو
تو حجم خالی و بیروح خونه
دوتا همسایه زیر سقف تردید
که دیوار تنفر بینمونه
تو درگیر یه حس تازهای و
منم دارم کنارت پیر میشم
سر یک میز میشینیم هر شب
با هر لقمه من از تو سیر میشم
فضای بینمون غرق سکوتو
تو با هر زنگ گوشی شارژ میشی
نمیفهمی تو بهت گرگومیشم
تو غافل از منو این گرگومیشی
تو رویای رهایی داری و من
نمیخوام توی حبس من بمیری
نمیخوام هیچوقت زوری بمونی
یا زندانبانتو آغوش بگیری
حالا که تو نمیتونی برای
دووم زندگیمون سربهراه شی
منم قفل قفس رو باز کردم
مُشَرَّف، وقتشه آزاد باشی
دیگه خستم از این روزای وحشی
میخوام برگردم اونجایی که بودم
به روزایی که تو با من نبودی
به روزایی که من با تو نبودم
میخوام برگردم این راه خطا رو
سفر با تو از اول اشتباه بود
تو با بیراههها مانوس بودی
مسیر ما دوتا از هم جدا بود
نمیخوام سمت من برگردی هرگز
تو دیگه راه برگشتی نداری
باید بیمن بری باقی راهو
باید من رو همینجا، جا بذاری
یه روز میفهمی حرفامو ولی حیف
کسی اینجا تو رو یادش نمیاد
یکی میگیره جاتو توی خونم
که برعکس تو از من بچه میخواد
مهدی تاجیک
فروردین ۱۳۹۹
