ماریا
زیر بارون، روی نیمکت
عطر تو رو نبض ژاکت
زیر لب با طعنه گفتی
از سرم زیاده سایت
دو تا قطره از غرورم
از چشام چکید و سر خورد
گم شدم تو دل بارون
همه ی هستیمو آب برد
یخ زدش خون توی رگهام
پای رفتنم فلج شد
رو زمین افتادم اما
دل تو به روش نیاورد
منو جا گذاشتی رفتی
با یه مشت خاطره و درد
رد شدی ندیدی پشتت
یکی داشت خون گریه میکرد
حالا من موندم و هقهق
من و پرسه و خیابون
واسه چشمام شده عادت
گریه کردن زیر بارون
کوچههای خیس این شهر
بیتو میرسن به بنبست
از سفر صرفنظر کن
اگه فرصتی هنوز هست
من هنوزم نبریدم
پای عشقو از تو سینم
من از این تنهائیه محض
از روزای بیتو سیرم
مهدی تاجیک
اردیبهشت ۱۳۹۱
