نشخوار
علی برخیز، دین را سر بریدند
به روی مرد و زن خنجر کشیدند
دوباره نهروان است و خوارج
به قصد نیزهها، قرآن خریدند
مریدانت عقیلی پیشه کردند
عدالت را به قربانگاه کشیدند
به فتوای تو از نهجالبلاغه
چو حیوان، مرتع مردم چریدند
تو را شیخان مراد خویش خواندند
بنامت خرخرهها را جویدند
به بیتالمال مردم دست بردند
گلوی عدل و مردی را دریدند
خدیوالله را سالوس خواندند
تو را هم سو و نزد خود کشیدند
اذان یادآور اعدامها شد
محارب خواندن و بالا کشیدند
چنان مغرور گشتند همچو نمرود
که خود را برتر از مخلوق دیدند
گریزان از قرابت با خلایق
فراز کرسی و منبر پریدند
و از شهد رطب، شیره گرفتند
همان را بر سر مردم کشیدند
ز سنگینی معده، نیمهشبها
برای جیب مردم خواب دیدند
به پیشانی نشاندند نقشی از مهر
چو زالو، خون مردم را مکیدند
سپاه کافران، تجهیز کردند
به جنگ با خدا لشکر کشیدند
چنان بر روی منبر کفر خواندند
که مردم از خدا هم دل بریدند
بگفتند از صغیره روی منبر
به خلوت، خود کبیره میخریدند
به دنج امن و در تنهایی خویش
لمیدند و حرامی سر کشیدند
پسین هر گنه با خود بگفتند
که مردم کور بودند و ندیدند
یقینا توبه بر شیخان حرام است
که راهی جز به توبه برگزیدند
فغان از عمروعاص و ابنملجم
مفخر در صف حج، صف کشیدند
به نام اینکه حق ما را طلب کرد
خدا را هم به مشتی زر خریدند
عطا کردی تو انگشتر به مسکین
شیاطین هم به پیش تو خمیدند
ولی این قوم دون و پستفطرت
دمادم گوش مردم را بریدند
عبایت را خوارج کهنه خواندند
عبای نو به قامتها کشیدند
چو دیدند کفش تو بر پا گشاد است
برفتند بهر خود نعلی خریدند
چنان نشخوار کردند مال ناحق
که از اصطبل وجدان هم رمیدند
یتیمان بیغذا در خواب رفتند
به وقت خواب، آه از دل کشیدند
نمک در خانهها بی نان گندید
یتیمان لقمهای نان هم ندیدند
اسدالله، نگر، قحطی شیر است
یتیمان ظرف خالی سر کشیدند
دگر طاقت نمانده بهر ایتام
علی برخیز… یتیمانت بریدند
مهدی تاجیک
دی ۱۳۸۷
