حیرون
تا حالا شده یه روزی… یه کمی دلت بگیره
یکی از قناریای… تو محلتون بمیره
تا حالا شده بری تو… تنهایی به زیر بارون
میون هجوم قطره… بکنی اشکاتو پنهون
تا حالا شده رو گونت… اشک تنهایی بباره
یه نفر برای قلبت… خبر تلخی بیاره
تا حالا شده بخوابی… اما باز خوابت نگیره
فکر کنی به یک مسافر… که تو شهرتون غریبه
تا حالا شده بیعلت… بگیره دلت بهونه
دلت عاشق کسی شه… که بهت بگه دیوونه
تا حالا شده ببینی… یکی چشماش بیفروغه
برای جدایی از تو… همیشه فکر غروبه
تا حالا شده بری تو… تنهایی کنار ساحل
میدونی دریا غریبه… مثل غربت مسافر
تا حالا شده بخونی… یه کتاب عاشقونه
تو چشات بارون بگیره… بی دلیل و بیبهونه
تا حالا شده بسازی… یه جایی یه آشیونی
اما بادای پائیزی… نذاره از اون نشونی
تا حالا شده بشینه
روی پلکات غم بارون
گونههات خیس بشه از اشک
بمونی عاشق و حیرون
مهدی تاجیک
فروردین ۱۳۷۸
