شیطان
عجب دنیای نادخلیست، دل صاحبدلان خون است
بیا کوروش، بیا بنگر، وطن در بند افسون است
بگو رستم بهپا خیزد، بگو آرش کمان گیرد
چه شد پس؟ نوشدارو کو؟ وطن هر لحظه میمیرد
هوای شهر مسموم و هوای حوصله ابری
شقایق مرد و پرپر شد، در این پاییز بیبرگی
سیاوش در سکوت اما، سکوتش از رضایت نیست
سزای حرف حق زور است، کلامی از عدالت نیست
سر شلاقها عریان، تن آلالهها نیلی
دهان رازقی پرخون، ز ضرب مهلک سیلی
قفس تعبیر آزادیست، در این فردوس شیطانی
به هر سو چشم میدوزم، نمانده راه درمانی
قناریها همه در لک، کلاغان سرخوش و سرمست
کجا رفتند پس مردان؟ که قدرت دست نامرد است
شدیم کبکان سر در برف، در این بوران و یخبندان
جوانان نشئه از دود و بزرگان پیرو شیطان
مهدی تاجیک
آذر ۱۳۸۷
