ترس
قلم پاشو کمی کاغذ سیاه کن
که باز این دل هوای گریه داره
بذار خالیشه بغضم روی کاغذ
شاید غم لحظهای تنهام بذاره
نگو که خستهای از من بریدی
که این دل جز تو همدردی نداره
تموم وحشتم اینه که آخر
دلم رو غصه از پا دربیاره
چشام کمسو شده از لطف اشکام
غم انگار توی چشمام خونه داره
میترسم عاقبت این اشک یعقوب
بلایی بر سر چشمام بیاره
مهدی تاجیک
آبان ۱۳۸۷
