کوچ
بیخبر از رفتنت، خسته و زخمی کار
سیل شدم سوی تو، تا که بگیرم قرار
درب زدم وا نشد، قفل کلیدو شکست
رفتگر آهسته گفت، همسرتون تازه رفت
کوچه پر از برف و تو، رفتنت آغاز شد
پاهای بیجرممون، به کوچهها باز شد
رفتی و من دویدم، دنبال رد پاهات
برف نشست و گم شد، سمفونی قدمهات
لشکر شب سر رسید، شهر تو مه خونه کرد
کوچ تو و حال من، دنیا رو دیوونه کرد
کوچه به کوچه گشتم
شهر به شهر، ده به ده
یک نفر حاضر نشد
جاتو نشونم بده
مهدی تاجیک
بهمن ۱۳۸۹
