گاه سکوت عاشقت میکند
خسته از آدمکهای تهی
با درک نفرتانگیزی از عشق و اندیشهای متعفن
بیزار از افکار بیمار، عقاید مسموم و دروغهای تهوعآورشان
بی نیاز از خمار چشمی، پریش گیسویی
و فارغ از کلامی عاشقانه
گاه سکوت، عاشقت میکند
سکوت یک زن
بدون قضاوت، بدون سرزنش
زنی که آمده است، گوش باشد
برای شنیدن حرفهایت
و باران شود بر آتش افتاده بر جنگل جانت
آمده است، لگام بزند
طوفان بپا شده در صحرای وجودت را
شاید آن زمان که غبار طوفان فرونشیند، تو را بهتر بشناسم
و با چشمانی لبریز از حسرت عمری که بی تو گذشت
تماشایت کنم… مست
و دوباره زاده شوم
در گندمزار گیسوانت
و برف شوم
بر کوهستان بلند آغوشت
مهدی تاجیک
تیر ۱۴۰۴
