فرار
وطن آغوش خود بگشا
دارم سوی تو میآیم
دلم از دوریات تنگ است
از این غربت گریزانم
چقدر نامردمی دیدم
در این هفتاد و دو ملت
نپرس از من، نمیگویم
چه دردی دارد این غربت
نپرس چیزی، نپرس مادر
نذار اشکام جاریشه
نذار از نو برای من
غم غربت تداعیشه
دل من عمریه داره
با درد دوری میجنگه
صدایم کن که برگردم
دل این خاک از سنگه
صدایم کن، کرم، کورم
نگاهم کن که بیناشم
غم غربت چه پیرم کرد
بخوان من را که برناشم
پر پروازمو بستند
قفس با من مدارا کرد
دلش بر حال زارم سوخت
فرارم را تماشا کرد
شکست بالوپرم اما
نرفت پرواز از یادم
پرم از شوق دیدارت
دگر آزاد آزادم
اگر عمری بماند باقی
اگر چرخ فلک نشکست
به گوشات میرساند باد
مهاجر سوی تو پر بست
مهدی تاجیک
آبان ۱۳۸۷
