نمیخواهم
نمیخواهم بمیرم من
نمیخواهم مگر زور است
نمیخواهم، نمیمیرم
که مرگ از فکر من دور است
مرا با مرگ کاری نیست
دلم درگیر این دنیاست
دلم درگیر مهر و ماه
دلم درگیر انسانهاست
درسته غم به دل دارم
درسته ناخوش احوالم
ولی هرگز نمیخواهم
ز دنیا دست بردارم
اگر فانیست این دنیا
اگر زشت است اگر زیبا
هنوزم دوستش دارم
من این دنیای فانی را
جهان بیمار و رنجور است
به بالینش بباید زیست
اگر او را رها سازم
به جان عشق نامردیست
تنم در تاروپود عشق
دلم درگیر انسانهاست
هنوزم عاشق خاکم
هنوزم زندگی زیباست
مراد از زندگی عشق است
مرادم خورد و خوابم نیست
هوای همنشینی با
گل و ساز و شرابم نیست
نمیخواهم بمیرم تا
چراغ دانش افروزم
عدالت را، محبت را
برافرازم، بیاموزم
خرد را، مهر ایزد را
به روی تخت بنشانم
به پیش پای فرداها
خیال ناب افشانم
چه فردایی، چه دنیایی
جهان، سرشار آزادی
جهان، لبریز عشق و گل
جهان، تندیس آبادی
نمیخواهم بمیرم من
به که باید شکایت کرد
کجا باید صدا سر داد
که را باید عبادت کرد
خدا در چرت بعدازظهر
زمین کر، آسمان کور است
نمیخواهم بمیرم من
نمیخواهم، مگر زور است
مهدی تاجیک
بهمن ۱۳۸۷
