جلای وطن
فکر شغلی دگرم این روزا
قصد دارم بروم کارگری
بشوم کارگر پمپبنزین
باک عابرها را پر کنم از رفتن
بشوم شوفر تاکسی
شوفر ون، اتوبوس
یا قطاری که پر از آدمهاست
برسانم مقصد
هرکه را قصد عزیمت دارد
شوفر طیاره
شوفر کشتی طوفانزدهای
که میان آشوب
عزم ساحل دارد
یا که شاید بروم دفتر هجرت بزنم
بشوم بانی کوچ
چون گرهخورده به تقدیر منو
بخت بدم فعل سفر
میرسد هر که به من
چمدان را بسته
در سرش شوق سفر
فکر پریدن دارد
قصد تحصیل علوم
فرصت تحقیقات
گسترش دادن کار و حرفه
کار من هم شده است، دل کندن
بدرقه، بدرقهی آدمها
خسته از هرچه مسافر
خسته از هرچه سفر
به دلم مانده که یکبار دلم را به کسی بسپارم
که پر از وسوسه و رغبت ماندن باشد
و نه انگیزهی دلکندن و رفتن
نه مشوق که تو هم ساک ببند راهیشو
نه مشوق که بیا، سخت نگیر، منتظرم
مهدی تاجیک
تیر ۱۴۰۵
