قلعه حیوانات
سالها طی شده از خصم زحل
آخرین یخبندان
عنفوان سدهی شصت و نهم
بعد میلاد مسیح
دههها بعد ز فرگشت نوین
مبدأ و مطلع و آغاز مصائب
در میان همهی جانداران
و تکامل پی بر هم زدن نظم جهان
حیوان ناطق و گویا، آدمی کندزبان
حیوان، آدم و آدم به مثال حیوان
البته در رفتار
و در اندیشه و فکر
در گفتار
آبزی ساکن خشکی
حشره بیپروبال و نباتات شگرف
خوشهی گندم از انگور غنی، پرمحصول
تاک آکنده ز سیب
شجر سیب ز گندم سرشار
خشک و بیبهره درخت کافور
جانور حاکم و آمر، آدمی تابع و فرمانبردار
هرکه همنوع خودش را خورده
وز شکار دگری روگردان
جفتها نامتجانس
و گرایش پچل و مضحکهوار
جمله در آمیزش، فارغ از قید و شروط
هرکه با گونهای از غیر خودش میجوشید
روبهان جفت خران
گرگها همدم و همبستر آهو و غزال
گورخر در هوس گربه و شیر و کفتار
فیل از کرگدن و ببر و شغال آبستن
گاو با یوز و گراز همآغوش
خرس و زرافه پی کام ز میمون و گوزن
و پلنگان پی ارضای شتر
محشری برپا بود، محشر کبری بود
در میان البته تعداد قلیلی مانده
در اقلیت این جمع کثیر
در تکاپو و تلاش، از پی حفظ تبار میکوشید
و از این وضعیت درهموبرهم شاکی
جگرش پرخون بود
مضطرب، دلواپس
در پی کرهی خود سرگردان
کرهها خام و جوان
ساده و احمق و منگ، خوشباور
با کمی عشوه دل از کف داده
در پی جفت عجیبی متناقض در نوع
پای بر گونه و بر اصل و تبار بنهاده
آبرو و شرف گلهی خود میبردند
هر طرف میرفتی
یا به هرسو که نگاه میکردی
از شگفتی و عجایب
از حکایات پرآشوب
داد و بیداد و غریو
ولولهای برپا بود
گوشه ای کرهی مغموم و دل از کف داده
خسته و زخمی و درمانده، خراب
در سرش همهمهای برپا بود
و در اندیشهی خود راغب مرگ
نقشهی قتل خودش را میچید
والدش اسب اصیلی و به غایت پخته
کره را توصیه و وعظ و نصیحت میکرد
ابتدا حکم به خوبی و نکویی و گذشت
به سرشت و جنم و سیرت زیبا میکرد
به حذر کردن از دلزدگی، ز تنفر و ز بیزار شدن
اینکه همرنگ جماعت نشود
به تأمل و تفکر و به اندیشهی والا و سماحت
به نکوهیدن جبران و تلافی و قصاص
منتها منع علاقه به پلیدان و خبیثان شریر
و حذر کردن از سادهلوحی
نپذیرفتن هر حرف دروغ
حفظ شأن، منزلت و ارزش خود
گفتهها و سخنان
بیکموکاست اینها بود:
با توام نسخهی امروزی دیروز خودم
با توام کرهی من
با توام فرزندم
همگان، ماده یا نر
همگان، زن یا مرد
اهل هرجای زمین، مزرعه، ده یا شهر
ساکن مسکن کوچک، ساکن قصر بزرگ
بهرهمند از خرد و علم و یا کمبهره
سبزه یا گندمی یا سرخ و سفید یا که سیاه
قد بلند، زیبارو، خوشاندام
یا که چاق و کچل و کوتاه قد
خوب بودن هنر است
نانجیبی و نجابت یا که نیکی و پلیدی
شرف و بیشرفی
همه با ذات و سرشت مرتبط است
جایگاه، رتبه، مقام، ثروت و علم
هیچیک ضامن برخورداری
از شرف، عزتنفس
داشتن جوهرهی والا نیست
ذات بد قابل تغییر و تحول، قابل اصلاح نیست
با شرف زیستنمودن هنر است
که زمین مملو ز بدکارهی نر یا ماده
و جهان آکنده
از خطاکار و پر از فاحشهی مرد و زن است
اعتمادت که فرو ریخت و چشمات وا شد
تو خودت میفهمی
که بهجای گوهر
کمبها مهره و خرمهره نصیبت شده است
و بهجای توسن، خوک قالب کردند
و به خوشقلبی و به سادگیات خندیدند
نکند فکر تلافی بزند بر سر تو
انتقام دگری از دگری بستانی
نکند روحت را به تلافی، از خشم
بفروشی و دهی اهریمن
نکند غرق سیاهی و تباهی بشوی
نکند فکر کنی باید تو
مثل آنها شوی و زخم زنی بر آنان
مسلک اسب دگر
مشرب خوک جدا
تو خودت باش و به خودبودن خود راضی باش
البته نسخهی خوشذات و درست
نسخهی خوب خودت باش، همین
عقدههای دگری، عقدهی اوست
تو نباید که شبیهاش بشوی
نکند دل بکنی از همگان، نکند تارک دنیا بشوی
زندگی باید کرد
مدتش نیست مهم
از همین مدت کم لذت بسیار ببر
هیچکس یکسان نیست
هرکسی ذات و دل و زیست خود را دارد
زشت و زیبا، چاق و لاغر یا بلند و کوتاه
در پی ذات و دل و باطن زیبا بودن
بهترین تصمیم است
با خودت خلوت کن
با خودت، غمهایت
با خودت، آلامات
که جهان میگذرد
اینکه وجدان تو راحت باشد
منتهای خوشی و خوشبختیست
هرزه یا پاکیزه، روزگار در گذر است
آنکه خواهی باشی
به تو و ذات خودت مرتبط است
آنکه امروز ز دوری و فراقش شدهای ناآباد
و فروریختهای در خود و ویران شدهای
شدهای خانهخراب
و شب و روز ز هجران و غم دوری او نالانی
مونس و همدم تو نیست که نیست
درخور قلب تو و ذات تو نیست
وصلهی روح و تن و جان تو نیست
همچو کبکی که سرش در برف است
حسن شهرت نه ولیک
شهوت شهرت دارد
در خیالش دگران ناشنوا، نابینا
و همه کور و کرند، بیخبرند
و کسی واقف و آگاه ز او نیست که او
شهرت شهوت دارد
روز را شب نکند بیکلک و مکر و فریب
اعتیادش به دروغ است و حسادت
به ریاکاری و تزویر و دورویی، به تلمسکردن
ساحری در پی افسون و طلسم در همه حال
غرق در فخر و غرور، خودستایی و منیت
جز خودش هیچ نمیبیند او
هرکه را وقت تمنای نیاز میخواهد
همگان در نظرش هیچ و بیمقدارند
همه بی عرضه و پست
همه موذی و پلید
همه بدبخت و فقیر
همه زشتاند بجز جامعهی فاسق او
غرق خودشیدایی، خودخواهی
و طلبکار و وقیح در همه وقت
خاطراتش همه از همدم و همخوابه و یاران خیانتکارش
همه ایام برای تحقیر، فاسقان را به سرت میکوبد
هرکسی لایق امریست دگر
همچو آبی که سگالش یافتن گودال است
او ز جان شیفته است محضر عیاشان را
و دلش با آنهاست
بیثبات است و مردد، دمدمی خلق و مزاج
یک نفس هست و دمی نیست دگر
لحظهای میآید، اندکی میماند
و سپس روح شود
چون دگر نیست به تو رغبت و میلی در او
چون که او مثل تو نیست
او تنوع طلب است
و نگردد به یکی قانع و اغناع هرگز
لحظهای صورتک عاشق را میزند بر چهره
تا فریبت بدهد در خیال و نظر و فکر خودش
چونکه خلوت شده اطراف و دچار است به پوچی و ملال
لحظهای بعد دوباره خبری از او نیست
نه کلامی، نه پیامی، در پی میل و هوس
غرق عیاشی و آمیزش با دیگری است
همه وقت نقشه و نیرنگ و فریبی دارد
آخر هفته زمان دعواست
خوب میداند او، زخم کهنه به کجا داری و از بهر چه است
نقطهی ضعف تو را از حفظ است
و تو را با روش و شیوهی خود، عصبی کرده و دیوانه کند
هردو دلخور بشوید، قهر کنید، تا که تعطیلی به او خوش گذرد
و تو از خلوت و مستی و همآغوشی او با دگری
بیخبر باشی و دلخور، وَ مزاحم نشوی
هر زمان طاق شود طاقت و حرفی بزنی
گلهای کرده
و یا پرسی و پاسخ طلبی
با المشنگه و جاروجنجال، نقش بازی کرده
نقش قربانی و مظلوم که ستم دیده ز تو
همچو نابالغ پرخاشگری
نر و ماده، زن و مرد، فاسقان، بوالهوسان
و هوسران و هوس پیشهی اطراف خودش را به کمال
بر سرت میکوبد
نه که آنها کس خاصی باشند
او فقط از سر بدجنسی و بدذاتی خود
از برای تحقیر، دگران را به سرت میکوبد
تا که کمتر بشود حس حقارت در او
و کمی عقدهگشایی بکند
خود او معترف است
جز بدن، هیچ ندارد برای عرضه
عقدهی دیده شدن
عقدهی اینکه من از سایر همجنسانم
دلربا، میل برانگیزترم
هنرش عشوه گریست و بدان میبالد
افتخارش شده است
اینکه معشوق کسی را برباید ز کسی
اینکه با عشوه و ناز
هرکه را خواهد و میلش باشد
جلد خود کرده و درگیر خودش بنماید
جفتهای دگران واله و شیدا کردن
هنر ایشان است و بدان مفتخر است
غرق در لذت دزدیدن معشوق ز همجنس خود است
توجیه دلبری و ناز و لوندی و ادا
خوشرویی، اجتماعی بودن
توجیه الفت و انس با همگان
روشنی افکار است
توجیه نخ دادن، توجیه ناز و کرشمه، توجیه بیقیدی
توجیه عرضه و اکران تن و خال و خطوط
و نمایاندن برجستگیاش
همه روشنفکریست
گرم تمجید و مباهات ز مقبولی و محبوبی خود
معتقد، باورمند
که دلارام و وجیهالملهست
البته معروف است
چون که یک شهر کروکی خط و خال تنش را حفظاند
قله و درهی اندام و تنش را بلدند
رفقای شوهر
آشنای اخوی
یا که شوهرخواهر
این و آن، پیر و جوان
از جوانان برومند و قوی فامیل
تا که پیران دم مرگ ولی ثروتمند
همگی طعمهی این صیادند
با توانایی خود در جادو
و دروغ و کلک و مکر و فریب
پیوسته
دو گروه و دو جماعت، دو قماش
در جوارش به وفور محضورند
و در افسونگری و حفظ و صیانت
و نگهبانی از آنها کوشاست
اول آن را که دگر خسته شده
از همآغوشی و همبستریاش
و دلش را زده است
سعی فرموده به عنوان رفیق در کنارش باشند
تا به هنگام نیاز، از برای خدمت
با اقل عشوه و غمزه
ببرد بهرهی خود از ایشان
دوم آن را که هنوز
نتوانسته به نیرنگ و فریب
مسخ خود کرده و اغفال کند
و ز همخوابگیاش غرق لذت بشود
هر دو در آبنمک خوابیده
هر دو آمادهی صیداند و شکار
هر دو برچسب رفاقت دارند
