۱۳۸۷-۰۹-۲۶
آمدم اما وطن با چشم گریان آمدم از قفس پرواز کردم سوی زندان آمدم دیگری آمد رسید و زود صاحبخانه شد من که صاحبخانه بودم همچو […]
۱۳۸۷-۰۹-۲۵
نمیدونم این راه بیانتها منو با خودش تا کجا میبره کجا خسته میشه از این آدمک کجا این گناهو رقم میزنه مهدی تاجیک آذر ۱۳۸۷
۱۳۸۷-۰۹-۰۳
عجب دنیای نادخلیست، دل صاحبدلان خون است بیا کوروش، بیا بنگر، وطن در بند افسون است بگو رستم بهپا خیزد، بگو آرش کمان گیرد چه شد […]
۱۳۸۷-۰۸-۱۹
قلم پاشو کمی کاغذ سیاه کن که باز این دل هوای گریه داره بذار خالیشه بغضم روی کاغذ شاید غم لحظهای تنهام بذاره نگو که خستهای […]
۱۳۸۷-۰۸-۱۷
وطن آغوش خود بگشا دارم سوی تو میآیم دلم از دوریات تنگ است از این غربت گریزانم چقدر نامردمی دیدم در این هفتاد و دو ملت […]
۱۳۸۷-۰۸-۱۱






